زبانم بند آمد
چشمانم خاموش شدند
و دستهایم سرد و خسته ، تنها ماندند
می شنیدم اما انگار کر بودم
می دیدم اما انگار کور شده بودم
او رفته بود
و من ایستاده
تنها
زیر آسمانی که ای کاش می بارید تا چشمهای خشکم اندکی تر می شدند
او که رفت
قلبم ایستاد
روحم رفت
احساسم مرد
خاطراتم مدفون دقایق ام شدند
و هر روز گور لحظات را می شکافم و دوباره مدفون اش می کنم
هر روز بین برزخ عشق و نفرت
گاه به جهنم می روم و گاه به بهشت
و او رفت
زخمی که شاید هرگز جوابی نداشت
دردی که شاید هرگز تسکینی نداشت
و هر روز
بی احساس و بی تپش
نفس ام را نخ به نخ با سیگار های بی نفس آتش می زنم و خفه می کنم
و دیگر از ثانیه ها گذر نمی کنم
به آتش می کشمشان
تا همدرد سوختن من باشند ...
و زخم های قلبم را هر روز تازه تر می کنم
تا یادم نرود که عشق با من چه کرد...!
نظرات شما عزیزان: